یادش بخیر

زمانی که بچه بودیم امید و ارزوهایمان مانند اسمان وسیع 

بود سقفی نداشت دستمان را دراز میکردیم انها را در آغوش 

میگرفتیم اما بزرگتر که شدیم برای ارزوها و امیدمان سقف 

زدیم که هر روز ارتفاعش کمتر کمتر میشود 

نوشته های من